۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

بنماي رخ كه مي در ساغر اندازيم





بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن تلخ گفتنت که برو شه به خانه نیست
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
والله که شهر بی​تو مرا حبس می​شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر